×××باغ بهشت ×××
به نام بهار آفرین دلها
خوبم
باور کنید اشک ها را ریخته ام غصه ها را خورده ام نبودن ها را شمرده ام این روز ها میگذرد خالی ام خالی ام از خشم دلتنگی نفرت و حتی عشق خالی ام از احساس خوبم اما اما. . . . . اما تو باور نکن حکایت جالبی ست فراموش شدگان . هرگز فراموش کنندگان را فراموش نمی کنند . . . میشنوی؟؟؟ کمی با دقت گوش کن صدای زمزمه دلتنگی من را که تمام دنیایم را پر کرده شاید گوشت را کر کند . . . دنیا نباشد فقط کوچه ای باشد و باران و دوستی که زلال تر از باران است . . . کاش بارانی ببارد ، قلبها را تر کند/ / معلم که خنده اش گرفته بود، پرید وسط حرف مهدی و گفت: «ببین مهدی جان! موضوع انشاء این بود که در آینده می خواهید چه کاره بشین. باید در مورد یه شغل یا یه کار توضیح می دادی. مثلاً، پدر خودت چه کارست؟ آقا اجازه! شهید شده... خَنــده امـ میگیـرد وقتـی پَـس از مُـدت هــا بـی خبــری چقدر سخت میگذرد حتی با اینکه آسان میگیرم..... امــــروز مـے چــيـــدم شهیدان که خود را به دریا زدندند عجب پشت پایی به دنیا زدند راهی سرزمینی شده ام که راهیان نور می نامندش گرچه سیاه نامه تر از آنم که چیزی بگویم اما... میروم تا با دلی پاک ، گامهای محکمتر از دیروز ، ونگاهی متفاوتر بازگردم ... میهمان نا خوانده ی غربتم امشب از تنم درد می چکد با بوی باران بر پاره های سبز آسمان من جادو شده ی مهر خدایم که طلسمش در هم میشکند از اقبال به زمین نشسته ها هوا مسموم، سرد و تاریک اما تو روشن مثل ستاره ها مثل اولین ستاره که مبهم از دیدگان من رویید چشمان غبار گرفته ات را زائرم ای سوغات بهشت هــنوز هــمــ از تــمــامـــ کـ ـارهــاے دنيــ ـا لـطـفـا بهـ بـعـضـي از آنهــايـي کهـ ايــمان آوردهـ انــد يــاداوري کــن کهـ تـو خـــدا هســتـي نهـ به چشم شهر باز می کند... و من در آخر کوچه ی تاریک صبح را پیدا می کنم با صدای موذن زاده ی اردبیلی.... دیشب دور از تو قلم برداشته و متن زير را برايت نوشتم تا بداني دور از تو چه مي كشم . من نمي گويم با من حرف نزنی مي ميرم ولی اگه حرف بزنی زنده می مونم حالا احساس امشبم را بخوان : تو شب را با بالش خيس از اشك بسر كردن و از ترس اينكه دلدارت دور از تو چه مي كند و دستت را بي هوا به سويش كه دردسترست نيست دراز كردن وخود را در حفره هاي تنهايي يفتن را تا حالا حس كرده اي ؟؟؟ تو براي گريه كردن منتظر اشك شدن و بيا دوست بودن را با تمام وجود در يافتن و با حسرتهاي بي پايان به اميد اينكه روزي شايد فقط یه جمله محبت آمیز از او بخوانی و بيهودگي اين انتظاررا تا حالا احساس كرده اي ؟؟؟ به كسي دل بستن و دور از شهوت شبها را با موزيك حسرت و ترنم اشك به صبح رساندن و تك تك اميدهاي به ياس تبديل شده دلت را تا حالا احساس كرده اي ؟؟؟ تو زندگي كردن با روح دوست و شبها را به ياد مهتاب رويش و ستارگان چشمان دلدارت به صبح رساندن را تا حالا احساس كرده اي ؟؟؟ تونبض و تپش عشق را در رگهاي دستانت كه هر لحظه شوق در آغوش گرفتن يارش را دارد و خود را در تنهايي شب ميان گريه هاي سياهي شب محصور ديدن را تا حالا احساس كرده اي ؟؟؟ تو به درون وتفكرات عاشقانه برگشتن و سراپا درد عشق بودن و درمان نداشتن را تا حالا احساس كرده اي ؟؟؟ تو تا لحظه اي كه اشك چشمانت خشك نشده گريه كردن و با نگاههاي عميق پر ازحسرت عشق به همه جا نگاه كردن را تا حالا احساس كرده اي ؟؟؟ تو كسي را كه بيش از همه دوست داري و دستت به آن نميرسد و بدون حضورش لحظه اي آرام و قرار نداشتن را تا حالا احساس كرده اي ؟؟؟ تو محرم اسرار تنهائيت فقط قلم وكاغذ بودن و چشم به سفيدي كاغذ و اشك قلم دوختن را تا حالا احساس كرده اي ؟؟؟ نمي دانم ..... ولي من تمام آنچه كه گفتم با تمام وجودم احساس كرده ام . تو هم بنويس دردها و حسرت دور از يار بودنت را به دست چه كسي درمان خواهي كرد .
/
بگذرد از هفت بند ما ، صدا را تر کند
/
قطره قطره رقص گیرد روی چتر لحظه ها
/
رشته رشته مویرگهای هوا را تر کند
/
بشکند در هم طلسم کهنه ی این باغ را
/
شاخه های خشک و بی بار دعا را تر کند
مثل طوفان بزرگ نوح در صبحی شگفت
/
سرزمین سینه ها تا نا کجا را تر کند
/
چترهاتان را ببندید ای به ساحل مانده ها
/
شاید این باران که می بارد شما را تر کند
بـی آنکــه سُــراغـی از ایـن دل ِ آواره بِگیــری مـی گــویـی :
" دِلــَمـ بـَرایـتـ تَنــگ اَســت "
یــا مـَـرا بــِه بــازی گـِــرفتــه ای . . .
یـــا مَعنــی واژه هــایـتــ را خــوبــ نِـمی دانـی . . .
"دِلتنگــــی" ارزانـــی خـــودتـــ .
پـــازلــ ـهـايِ دلـــــم را
ديـــدم کـــامــل نــمــے شـــود،
بـــے يــــادِ تــــــو ...
دلــ بــستــن بــ ه دلــتـــ ــ
بيشتـــ ـر بــــ ه دلـــمـــ مے چـــ ـســبـــ ـد
آنـهـا...
چه سخت است كه خودَت را
به اندازهء درك و فهمِ كوچك ترين ها
كوچك مي كني ...
تا بفهمندَت
و بفهمند،
مي فهميشان ...
ــ خدا بودن مي خواهد ! ــ
+ جالب است. آدم هايي كه بايد، هيچ وقت هيچ چيز را به خودشان نمي گيرند ...
| Design By : mihanfa.ir |




